« July 2004 | صفحه اصلی | September 2004 »

August 30, 2004

ولگردی

امروز روز درس خوندن نبود. از صبح حس کردم اصلا حال و حوصله ندارم.از اول شهریور از خونه بیرون نیومده بود نه اینکه فقط درس خوندم نه اصلا.فقط و فقط غصه برگشتن به یزد رو دارم امیدورام مهمانی من رو قطعی کنن.آخه چطور میشه برای یک نفر کلاس تشکیل داد,استاد گرفت و هزینه ایاب و ذهاب و حقوق اونهم برای یک نفر محیا رو کنن. احمقانه به نظر میرسه که برای لج بازی میخوان دروسی رو که ارائه نمیشه رو به زور تشکیل بدن.
بعد از دوهفته به سر و وضعم رسیدم و آرش اومد دنبالم.رفتیم شریعتی بستنی خوردیم ،راه به راه از در و دیوار عکس گرفتیم!دو عدد نوار آریان که دیروز وارد بازار شده بود خریدیم و در آخر رفتیم دنبال بهرنگ ادمین پرشین بلاگ.شام هم کوفته کباب ترکی خوردیم و از حضور هم مرخص شدیم!در کل اصلا خوش نگذشت چون امتحان دارم و فکرم به امتحان روز چهارشنبه  معطوفه.
توضیح : من مورچه میخوام!

نوشته شده توسط dariush در ساعت 11:08 PM | نظرخواهی (7) | دنبالک

August 26, 2004

پاشو تا دیر نشده

یک کم به خودت بیا.قبلا جا نماز آب می کشیدی.دلهره داشتی چرا وقتی سرماخوردی سختته نماز بخونی .یادته یک زمان ایمانت اونقدر قوی بود که وجدان درد داشتی چرا نمازت رو با اینکه خسته ای نخوندی؟فراموش کردی تا سه قل رو نخوندی و فوت نکردی دلت آروم نمیگره و خوابت نمیبره؟زمونس دیگه.وقتی امکانات بره بالا تو هم سر به هوا میشی .ولی آخه تعجب میکنم تو با بقیه فرق داشتی الانم فرق داری ولی نمیدونم چرا به این روز افتادی.
البته قبول دارم اینا مقتضای سنه ولی از تو انتظار بیشتری میره.پاشو پاشو عوض آبغوره گرفتن و حسرت چیزایی رو که خودت و تنها خودت به خاطر ایمان ضعیفت از دست دادی رو با یک وضو و نماز خوندن اون هم با خلوص نیت دوباره بدست بیاری.
میدونی مامان چی میگه : میگه پسر.پسر بد! اگه من برات دعا کنم ولی تو ارتباطت رو با خدا قطع کردی اونوقع چطور انتظار داری دعای من مستجاب شه؟
پاشو پاشو اینقدر بیشتر از این خودت رو عذاب نده میخوام همونی که قبلا بودی باشی حتی بهتر و کامل تر.

نوشته شده توسط dariush در ساعت 11:01 PM | نظرخواهی (5) | دنبالک

August 25, 2004

قرض تو قرض

بدترین آفت کار کردن قرض دادن،قرض گرفتن و کلا دست به نقد نبودنه .مصیبتی که صددرصد موجب سلب اطمینان برای کار کردن میشه.فلانی به فلانی بدهکاره و از طرفی من هم از یک طرف طلب دارم ولی تا زمانی که فلانی طلب فلانی رو نده من هم طلبم رو نمیتونم بگیرم جالب تر اینکه من طلب کار هم نسبت به مسولیتی که بر عده گرفتم بدهکارم خوب چه شیر تو شیری شد!
11شهریور امتحان ترم تابستونی و همان روز حرکت به سمت تهران به امید گرفتن برگه مهمانی.جالب اینکه گفته میشد ما سال آخر رو باید تهران باشیم ولی مسولین دانشگاه حال کردن کلاس رو با دو نفر تشکیل بدن درسی رو هم که ارائه نمیشه رو هم انشاالله در موردش فکر میکنن!
چشم چشم چشم فقط برای تو که دیگه از دستم ناراحت نباشی!
رضازاده جون مادرت اون وزنه رو ببر بالا ما هم یک حالی بکنیم!
خیلی خنده داره بعضیا به من میگن هاست فروش یک چیزی تو مایه های لبو فروش بابا به پیر به پیغمبر با این که این کار کاملا تفریحیه ولی واقعا سخت و پر مسولیته.به نظرم هاست فروختن از لبو و تخمه و ماست فروش سخت تره!
حالا بجنبین که تموم شد.
راستی مطلب بعدی رو که بنویسم میشم 2ساله! 

نوشته شده توسط dariush در ساعت 08:36 PM | نظرخواهی (1) | دنبالک

August 22, 2004

شارژ

آره آره واقعا شارژ شدم. دو روز در وسط جنگلهای شمال.کنار رودخونه هراز با دید رویایی دماوند.فقط نفس عمیق میکشیدم و به آسمون خیره میشدم.با تمام اینها چیزی که خیلی چسبید خاموش بودن موبایل بود که واقعا راحت بودم و آرامش داشتم. البته تمام کارها رو راست و ریست کرده بودم برای همین کسی رو منتظر خودم نگذاشتم.ولی سکوت,تنهایی,بی مسولیتی برای چند صباح واقعا لازمه!
با الهام هم برای چند دقیقه صحبت کردم و به از اون بی خبر نبودم.شیطون رفتم پیش فالگیر(حالا بماند که مورچه خانم مخالف این بساط بودن)
دورادور دنبال نتایج بازیهای المپیک هستم ولی تا امروز انگاری توریست بودیم و آبرو ریزی کردیم.
فردا روز آخر کلاسهای ترم تابستانیه.این یک ماه هم سریع گذشت 12 امتحان دارم و باید یواش یواش بساط درس رو راه بندازم.

نوشته شده توسط dariush در ساعت 12:21 AM | نظرخواهی (3) | دنبالک

August 18, 2004

هوا خوری

خیلی خسته شدم. همش درگیر درس ،رفت و آمد به یزد برای دانشگاه و حرص و جوش خوردن برای نخوابیدن سایت های user ها.بالاخره فرصتی شد برای 2روز برم وسط جنگل .به خودم قول دادم به هیچ چیز فکر نکنم حتی به خودم.خدا رو شکر موبایل هم در دسترس نیست و از دست همه راحتم .اینو با تمام وجود میگم چون حالم از زنگ تلفن داره بهم میخوره.
مورچه هم برای دو روز رفته تبریز و از این بابت خوبه که جفتمون در سفریم حالا باید ببینیم این وسط به کی بیشتر خوش میگذره.
یکی داره بدجوری تو جلدم میره ولی خوب گوشاشو باز کنه تا امروز سالم بودم و هیچ وقت گول ناز و عشوه رو نخوردم .میدونم شاید بخنیدن ولی قضیه جدیه!یعنی عجیب و غریبه پسرها هم خفت بشن؟
جدی جدی فکر کنم مراحل آخر بازی Doom III رو دارم طی میکنم .واقعا  لحظات و اتفاقات غیر قابل پیش بینیه و در کل خفنه!آمار و قتل هم از پیامد این بازی تا دیروز 22 نفر بوده.
دلم از دست بعضی از بچه وبلاگیا پره. اگر همین طوری بخواد پیش بره همه چیزو مینویسم.اینو بعضیا خوب گوش کنن مرام و رفاقت جای خودش مساله کاری هم جای خودش.

نوشته شده توسط dariush در ساعت 11:28 PM | نظرخواهی (104) | دنبالک

August 16, 2004

شانس زندگی

اینکه حوصله ندارم به علت تعوض آدرس اون هم بعد از 3 سال برم و قبض موبایل رو بگیرم بحث جدایی داره ولی اینکه تو این 4سالی که موبایل دارم فقط و فقط 4بار قبض موبایلم رو دادم خیلی عجیبه .یعنی هر سال یکبار! الان هم حدود 6 ماه میگذره و هنوز خط قطع نشده این 6 ماه هم به علت سوختن سیم کارت بود وگرنه مخابرات انگار قید من یکی رو زده و خیال نداره خط رو قطع کنه
پیوست : در کل زندگی دو تا شانس آوردم اول اینکه یک هفته به شروع  دانشگاه(سال اول) سربازی رو خریدم و بعد از اون دیگه فروخته نشده و شانس دوم همین خط موبایله که موجب میشه سالی فقط یک بار سکته کنم!
تکمیل: مورچه جزو شانس حساب نمیشه چون نفس من بید و اصلا تکامل بنده از بدو آفرینش چنین بود که یک عدد مورچه با شاخک های کوچولو داشته باشم.
تذکر: این اراجیف نوشته شده به این معنی نیست که اوضاع روحی ,خانوادگی خوب شده .فقط فقط باید یک چیزی نوشته میشد.

نوشته شده توسط dariush در ساعت 01:02 AM | نظرخواهی (99) | دنبالک

August 15, 2004

برق گرفتگی

بدشانسی ها کامل میشن با یک تماس تلفنی ولی دریغ از ایجاد ارتباط چرا که به خاطر اتصال برق دچار برق گرفتگی شدم  و البته بدتر از همه منگ شدم چون خیلی اتفاق عجیبی بود. چند روزی بدون تلفن و ترک اعتیاد.باز جای شکرش باقی بود مودم آسیبی ندید.
بازی Doom lll بالاخره اومد و من هم بی نصیب نموندم و اینو بگم واقعا بازی جذاب و البته فوق العاده ترسناکیه .محیط ,صدا و جلوه های ویژه فوق العاده ای داره ولی بازم میگم ترسناکه بطوری که خود شرکت سازنده در این مورد اخطار داده.این بازی حتما با کارت گرافیکی بالای 128 کار میکنه در غیر اینصورت بیخیالش بشین.
تا الان که آخرای مرداد هستیم هیچ روز بدرد بخور و جذابی نداشتم و فکر نمیکنم داشته باشم

نوشته شده توسط dariush در ساعت 01:30 AM | نظرخواهی (102) | دنبالک

August 10, 2004

حس بی حس

دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است
شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است
بار حمالان به دوش خود کشیدن ننگ نیست
زیر بار منت نامرد رفتن مشکل است

چند روزی میشه که اصلا حال و حوصله ندارم . شاید در ظاهر همه چیز عادی باشه ولی مشکلاتی که جلوی روال و جریان زندگی قرار بگیره واقعا تحملش سخته و غیرممکنه.قرار شده مشکلات حداقل مقدار ابتداییش حل بشه .اصولا بعضی موقع ها بزرگترهای تصمیماتی میگیرند که بعدها خودشون از بابتش هم پشیمون میشن هم درب و داغون.
ظاهرا مطلب آخرم در گاه نوشت برای بچه ها مفید بوده چون جزو معدود دفعه هایی هست که نظرات درست و حسابی میذارن و در واقع مطلب رو درک کرده جواب میدن.
جدی جدی انگار تب و تاب وبلاگ نویسی خوابیده چون اکثر وبلاگ ها مثل سابق مطلب پست نمیکنن و اون انگیزه و شور و حال سابق رو ندارن البته بحث جوون تر ها جداست چون بالاخره تازه با اون آشنا شدن.

نوشته شده توسط dariush در ساعت 01:21 PM | نظرخواهی (57) | دنبالک

August 04, 2004

دنیای سراب

اعصاب وحشتناک خراب و درب و داغونه.یک مشکل خانوادگی پیش اومده.امیدوارم هر چی صلاحه پیش بیاد.جلوی ضرر رو هر وقت بگیریم منفعته.امیدوارم یک کم خانوادم بیشتر صبر داشته باشن تا مشکل حل شه .بدجوری دلواپسشون شدم.
همه جا دغل بازیه.هنوز 100تومن به آکاردئون زنه نداده بودم که موبایلش زنگ خورد !بابا اینا وضعشون از من و شما بهتره.
ایران باخت.اشکالی نداره ولی حقش باخت نبود.
مادرم رو به زور بردم سینما.از وقتی خواهرم رفته آمریکا ،افسرده شده و دائم گریه میکنه.یک لحظه دیدم تو تاریکی سینما از چشماش اشک میاد.خداکنه خواهرم برگرده
بعضیا بدجوری مارو پیچوندن اونم فقط به خاطر بلند پروازی و ندانم کاری.عیبی نداره مال دنیا اصلا ارزش نداره

نوشته شده توسط dariush در ساعت 12:31 AM | نظرخواهی (7) | دنبالک