« September 2004 | صفحه اصلی | November 2004 »

October 27, 2004

اسکروچ

۱-همین دورو برا طرفای دانشگاه آتیش بازی راه افتاده و بچه ها مشغول آتیش زدن سطل آشغال ها به نشانه اعتراض به حجاب دخترا و پوشش پسران.
۲-قراره با جماعت بلاگی خوصوصا وبلاگ های کامپیوتری در مسابقه تلویزیونی شرکت کنیم.خنده داره نه؟از طرفی مورچه سخت در حال رسوندن آی کیو من به شرایط آرمانیه!
۳-دیگه مثل سابق پشت شهرداری خبری از عکس نوار .عرق ورق نیست !ولی ناصرخسرو  کوچیک و بزرگ آویزونت میشن تا اسپری و قرص بخری ( واسه کار شبکه رفته بودم فکر بد نکنید)
۴-اومدم صرفه جویی کنم و قاب گوشی رو خودم عوض کنم زدم گوشیم رو سوزوندم.البته با این کارم دل  همه رو شاد کردم چون آنتن دهیش اعصاب همه رو به هم ریخته بود. با این حساب کلی پیاده شدم و گوشی خریدم(بعضی ها حق دارن به من اسکروچ میگن!)
۵-به یک کشف مهم رسیدم :اگر پولم رو به حسابم نریزم خرج میشه.یعنی هر بار میرم بیرون یک مشت بر میدارم یک دفعه میبینم تموم شده.
۶-راستی حوری کاشف به عمل آمد!
پیوست: ممنون مورچه دستت درد نکنه گلم

نوشته شده توسط dariush در ساعت 01:31 AM | نظرخواهی (13) | دنبالک

October 19, 2004

حوری

یکی بود یکی نبود. خیلی شب بود و باد شدیدی می وزید و همین موجب شده بود تنظیم دیش و ماهواره بهم بخوره.کلید رو برداشتم رفتم پشت بام.دستم رو انداختم پشت میله در و قفل در رو باز کردم.قدم زنان رفتم سراغ دیش که دیدم از بغلم یک عدد حوری رد شد!با ترس و لرز کارم رو انجام دادم ولی چون فکر میکردم ممکنه درست نشده باشه بازم قفل رو رو هم گذاشتم ولی نبستم.بازم قدم زنان رفتم پایین.بله درست نشده بود .دوباره قدم زنان خزیدم بالا.ای بابا در رو کی قفل کرده ؟داریوش قصه ما باز کلید رو میندازه به قفل رو پشت بام رو باز میکنه.ای بابا بازم حوری برگشته!برگشتن همان و قفل کردن در پشت خودش هم همان.خلاصه کار انجام میشه و موقع رفتن تنها یک سوال میکنم:ببخشید حوری!در رو قفل کنم؟
جواب : اگر ممکنه بله
بیچاره اون بیچاره ای که سایش از پشت دیوار معلوم بود داشت میلرزید.آخه نامرد خراب کاری میکنی دختر مردم رو میفرستی جلو؟!
پیوست: دل به دل راه داره البته بدون تقویم!!

نوشته شده توسط dariush در ساعت 07:14 PM | نظرخواهی (22) | دنبالک

October 15, 2004

صمیمیت

برداشت زمین شناسی امروز در کوهای لالان انجام شد.لالان یا لالون در فشم قرار داره.هوای امروز واقعا عالی بود.روی کوه ها نیمچه برفی هم اومده بود.خیلی خسته شدم.تمام عضله هام گرفته و بعد از این پست قرار مبل اتاقم رو روی کمرم بذارم تا بدنم از کوفتگی در بیاد!
یک نکته ای که برام جالبه صمیمیت بچه های دانشجو درشهرستان خیلی بیشتر از تهرانه.چون هر چی باشه اونجا باهم زندگی میکنن.باهم میخورن میخوابن و در کل با هم رودرباستی ندارن.
با دو سه تا از بچه ها عکس گرفتم و قرار شد عکس رو در اینجا لینک بدم.البته شرمنده که اسم اونها رو نمیدونم فقط میدونم در یک دانشگاه هستیم،معدن میخونیم،با هم برداشت زمین داشتیم!عکس۱-۲-۳(عکس ۳ نفر سمت چپ)
ماه رمضان از فردا شروع مشه.هنوز با خودم در حال کلنجار هستم.موضعم خیلی کج و کوله شده خودمم نمیدونم قراره چیکار کنم خیلی عجیب غریب شدم.
دیشب شبکه جنبش ایران فردا یا همون sos iran اسم وبلاگمو آورد.خیلی باحاله نه؟
راستی لوگی وبلاگم رو دوباره گذاشتم.اگر کسی میخواد لوگو بذاره اونو اون پایین وبلاگ قرار دادم.
پیوست: اگه تشریف ببرم اوین کی برام دمپایی و کمپوت میاره؟

نوشته شده توسط dariush در ساعت 07:10 PM | نظرخواهی (21) | دنبالک

October 14, 2004

برداشت زمین

بالاخره پائیز یک تکون به خودش داد.بارون امروز با زیبایی رنگین کمان تکمیل شد.یواش یواش باید بریم سراغ لباس های گرم!
فردا صبح باید برم بر فراز کوه های فشم و لالون برای برداشت زمین شناسی.هفته قبل که خیلی خسته کننده بود.برای من که در بیابون های یزد دگرگونی ساختاری زیادی دیده بودم محیط یکنواخت از نظر تنوع خسته کننده بود.اونجا فوق العاده سرده خدا به دادم برسه که از شانسی که من دارم قله کوه ماله منه.
چقدر تصادف زیاد شده.روزی نیست در خیابون های تهران تصادف از نوع فاجعه نبینم.
شنیدم به زودی پرشین بلاگ پولی میشه حتی امکان داره بسته بشه و با سیستمی جدید شروع به کار کنه.وبلاگیای عزیز بجنبین دات کام شین!
بازی فوتبال چسبید نه؟اینطور که بوش میاد قراره اینبار خیلی راحت بریم جام جهانی چون با این گروه بندی جدید دیگه بهونه ای نباید وجود داشته باشه.
پیوست: آخه با آجر میزنن تو سر لباس شویی؟

نوشته شده توسط dariush در ساعت 10:35 PM | نظرخواهی (14) | دنبالک

October 12, 2004

کدبانو!

چه زیباست در کنارت تجربه آموختن و کامل شدن.چه لذت بخش است سهم قوت روزانه مان که قرار است فقط برای منو تو باشد.آری مانند دو گنجشک بر دانه های عشق نوک میزدی و من عاشقانه نگاهت میکردم.
امروز از کمر افتادم نزدیک یک ماهه که تنها زندگی میکنم .تجربه دوران دانشجویی در شهرستان بالاخره مجبورم کرد دست به کار بشم.کهنه کشیدن خونه.گردگیری،طی کشیدن ،روشن کردن لباسشویی و مهم تر از هم شستن دستشویی و اجاق گاز بود.آَشپزی و ظرف شستن هم که از وبلاگ نوشتن راحت تر شده!
پیوست:به یک نتیجه علمی رسیدم! به نظرم تکامل انسان در صد سال اخیر به اینصورت بوده:
مولتی ویتامین--->مولتی مدیا--->مولتی ویژن !!!

نوشته شده توسط dariush در ساعت 12:41 AM | نظرخواهی (18) | دنبالک

October 11, 2004

داریوش حواست جمع باشه

باید به خودم بیام.کسی هستم که یک ذره ملاحظه کردن بلد نیست.در باخت خودم مقصرم و در بردن  هم خودم باید تشویق بشم.داریوش اشتباه کردی پس جبران کن.مجازی باش ولی مٌجاز ،بنویس ولی در نوشتن اصراف نکن.
وداعم از وبلاگ کاملا جدی بود.در یک لحظه تصمیم قطعی گرفته شد و اون رو اجرا کردم.نوشتم خداحافظ.صفحه اول رو باز کردم و نوشتم رو دوره کردم.ناخودآگاه اشک از چشمانم سرازیر شد.آخه جدا شدن از طفلی که وارد سه سالگی خودش شده برم سخت بود.گریه کردم چون باید در دوران شکل گیری و پیدا کردن هویتش یتیمش میکردم.
خیلی ها تو این چند روز زنگ زدن و دوستان بسیاری منو با نظرها و پیغام هاشون شرمنده کردن.امیدوارم بتونم همچنان ادامه بدم و بسان بسیاری از وبلاگها سریال رفت و بازگشت نداشته باشم.
جا داره باز از دوستانم خصوصا حسین عزیز که نسبت به من لطف داشتن تشکر کنم.
پیوست:  برف قشنگی  داشت می بارید.دونه دونه روی شونه های گرممون ولی ولی سرما نذاشت بقیه داستانو تعریف کنی.یکی طلبم!

نوشته شده توسط dariush در ساعت 01:11 AM | نظرخواهی (38) | دنبالک

October 05, 2004

ترافیک

واحد تهران جنوب خیلی دوره برای کلاس ساعت ۸ صبح ساعت ۶ از خونه بیرون زدم و ۸:۲۰ رسیدم.با این حساب باید کله پزون از خونه بزنم بیرون!مشکل ماشین حل بشه با ماشین میرم.مشکل ماشین که نه مشکل من!!
یک موجود خبیث و عجیب الخلقه در دانشگاه وجود داره که از قضا چشمان آبی هم داره!از شانسی که داریم هم کلاس هم شدیم.
امروز با اینکه خیلی خسته بودم یک روز فوق العاده بود برام.یعنی امیدوارم همیشه اینقدر از اینکه نفس میکشم خوشحال باشم.
آپدیت گاه نوشت در راهه .چیزی تو سبک نوشته های یکی دوسال پیش .ولی جدی جدی تب وبلاگ فروکش کرده ما ایرانی ها همیشه عادت دارم در هر کاری افراط کنیم و تو هیچ کاری حد وسط نداریم.
راستی ممنون از دوستی که غلط املائی بنده رو متذکر شد.راستش زیاد تو نوشتن دقت نمیکنمن مگر یک بار پاکنویس کنم.
پیوست: هیچ میدونستی پرواز روحمون با اختلاف  تنها یک دقیقه چقدر برام سخته؟ولی ولی راضیم!

نوشته شده توسط dariush در ساعت 08:18 PM | نظرخواهی (25) | دنبالک

October 03, 2004

داریوش پخته

دیشب به قدری خسته بودم که کج و کوله خوابم برد. از برکات این خوابیدن دیدن یک خوابه عجیب غریب بود!خواب دیدم افتادم تو یک قابلمه و دارن منو میپزن!وقتی که آب داخل قابلمه تموم میشد بازم یک سطل دیگه میریختن.با خودم گفتم زنده میمونم یا نه یک کم که فکر کردم دیدم نه بابا چه قدر گیجم معلومه که پخته میشم !
امروز رفتم دانشگاه.احساس غریبی میکردم.جدی جدی مثل یک مهمان بودم.
وقتی مدل مجردی زندگی کنی آشغال و بهم ریختگی از سرو کول خونه بالا میره.دیروز بعد از ۱۰ روز خونه تکونی کردم.جای همه خالی خصوصا مادرم که اصرار داشت همیشه مرتب باشم تا برای آینده دچار مشکل نشم که البته شدم.
پیوست: برام بخون برام تکنوازی کن که تنها آرامش دهنده من تویی

نوشته شده توسط dariush در ساعت 04:35 PM | نظرخواهی (7) | دنبالک