« تحصیل الکی | صفحه اصلی | اسمال بیزینس »
December 21, 2004
عصار
۱- کنسرت عصار قشنگه نه ؟ولی چیزی که قشنگ تره اینه که من و خانوادم یک طرف سالن باشیم و الهام و خانوادش طرف دیگه!چشم من فقط به الهام باشه و اصلا نفهمم عصار داره چی برای خودش میخونه.مامان میگه هنوز زوده!هر وقت اتاقت مرتب شد ،هر وقت احساس مسولیت کردی برات مورچه میگرم.خلاصه اینکه ...متاسفانه همچنان در جمع کردن میز کارم عاجزم چه برسه به اتاق.
۲-میگن وضع شکم گربه های بالاشهری خوبه ولی دیروز منو الهام دیدم که در پارک جمشیدیه یک گربه چطور به یک پیاز گاز میزد!
۳-باید کمال تشکر رو از خواهرم بکنم بابت تلاشش برای قبولی در دانشگاه.ممنونم که به انیشتین میگن :نیما یوشیج!هر کی وجه اشتراک کشف کرد لطفا به من هم بگه.
۴-سرویس پیام صوتی موبایلم فعال شد.دل امت وبلاگ نویس بسوزه که فعلا از این سرویس محروم هستند.این طرح فعلا آزمایشیه و ترجیح داده شد داریوش کبیر اونو تست کنه!
۵-شب یلدا!چی بگم.اینکه یکی از پراسترس ترین روزهای زندگیم بود شکی نیست ولی حیف که این شب نازنین تو خاطرات من یکی پاک شده.کو انار؟کو هندونه و فال حافظ؟دیشب از همه شب ها زودتر خوابیدم.
پیوست: امشب واقعا به چشم یک مورچه دیدمت.
نوشته شده توسط dariush در ساعت December 21, 2004 10:45 PM
Trackback Pings
برای فرستادن دنبالک از این آدرس استفاده کنید:
http://dariushkabir.com/mt-tb.cgi/140
نظرخواهی
روزنوشتهاي جالبي بود ... هر 5 موردش! ... بخصوص گربه هاي شمال شهر!! ... وبلاگم آپديت شد ... برگزيدگان فستيوال سينمای پارسی در پائيز ۸۳ و فروهر زرين ، اخبار و مطالبی درباره وضعيت فروش فيلمها ، کمال تبريزی و اظهار نظرش درباره خليج فارس ، جديدترين خبرها از فخيم زاده و اصغر هاشمی ، ماجرای اختلاف دو تهيه کننده! و يک خبر تئاتری!! ... منتظر خواندن نظرت در وبلاگم خواهم بود ...
Posted by: ariano در ساعت December 23, 2004 08:30 PM
سلام چطوري گل پسر؟ ......ببينم اين شيريني مورچه كي به اهالي بلاگستان مي دهي تا اعلام كنيم داريوش كبير هم قاطي مرغها شد .....اميدوارم توي زندگيت خوشبخت بشي....كنجكاوم بدونم اون سيستم پيام صوتي بلاگت چيه چه جوريه؟
Posted by: shoalieh در ساعت December 22, 2004 12:37 PM
من هم آخرين روز بليت دارم..راستي اوضاع پاركينگ چطور بود ؟؟مي شد ماشين را راحت برد يا بايد زود تر بريم ..بعدشم خوب چرا خودت و خانم زيرو وان با هم نرفتيد كه بخوايد حول و ولا داشته باشيد ..با حرفات ياد سال گذشته خودم و كنسرت آرين و ....بگذريم يه كم دلم گرفت ..
Posted by: rouzbeh در ساعت December 22, 2004 08:28 AM
همراه با يكديگر , همگام با طبيعت زيبا, با آرزوهايي به
بلنداي شب يلدا , به استقبال زمستاني مزين به دانه
هاي مهربان برف مي رويم كه بر سر و روي مردم" خوشبخت" اين
ديار باريدن مي گيرند , يلدا مبارك !
دلت سرشار از الطاف الهي و مهر ايراني باد ... مهربان
دوست , يگانه خوب من ! :×:×:×
Posted by: atiyeh در ساعت December 22, 2004 12:32 AM
همراه با يكديگر , همگام با طبيعت زيبا, با آرزوهايي به
بلنداي شب يلدا , به استقبال زمستاني مزين به دانه
هاي مهربان برف مي رويم كه بر سر و روي مردم اين
ديار باريدن مي گيرند , يلدا مبارك !
دلت سرشار از الطاف الهي و مهر ايراني باد ... مهربان
دوست , يگانه خوب من ! :×:×:×
Posted by: atiyeh در ساعت December 22, 2004 12:28 AM
سلام دوباره نه مثل اينكه دارم يه كم (اشتراك) !
خوب مي بينم كه تنها ميري كنسرت... مامان بزرگم درست ميگه تا الهام من رو مثل برگ گل نگه نداري محاله بديمش (هاهاهاها) ...مگه دخترم رو از سر راه آوردم ؟ ضمنا اين قدر به مامان لينا گير نده هاااا ...مامانمه دوست نداره درس بخونه ! (چشمك)
و اما در دفاع از دايي جانم , هر كي اذيتش كنه با من طرفه! چه معني داره ؟ بچه مظلوم گير آوردين ؟
( با شما نيستما الي جان ) .... راستي از اين آقاي اهورا هم خوشم مياد , دايي جان طبق گفته ايشون خيلي هم كم رو نيستي (هاها)....به هر حال دوست دارم دايي جان ...شب خوش !
Posted by: atiyeh در ساعت December 22, 2004 12:25 AM
سلام دليي جان خوبي , من الان اشتراك ندارم برات فردا نظر ميدم , ولي واي به حالت مورچه من الهام من رو اذيت كني.... :ى:ى
Posted by: atiyeh در ساعت December 22, 2004 12:12 AM
ميدوني ؟ خيلي رو داري ..... خيلي ! ببين واقعا حيف از مورچه ! حيف .............. دلم ميخواد فقط بگيرم تا جا داري با مشت و لگد ! نه اين خشن شد ... بگيرم گازت بگيرم ! ................. خيلي بي معرفتي .
اينم :
ديدي آسمون سر هيچ كي خراب نشد ! آهاي قلب رو ديوار !
من به در گفتم وليكن بشنوند .. نكته ها را مو به مو ديوارها !
Posted by: .: اهورامزدا . کام :. در ساعت December 21, 2004 11:50 PM
اين پيوست پستت :به دلم نشست..دقيق گرفتم چي ميگي...
بعضي وقت ها يه عمر با يكي هستي..ميبينيش..كنارشي... ..اما تو يه لحظه....
حتي شده از دور..از خيلي دور..يه جوري مي بي نيش كه..........عجيب دل آدم تو اون لحظه هورري ميريزه پايين..مگه نه؟
Posted by: سورئالیست در ساعت December 21, 2004 11:34 PM