July 11, 2005
خداحافظ روزنوشت
مطمئن هستم هیچ کس اینجا رو از نظر آدرسی بلد نیست.یعنی بهش لینک نداده تا بتونه بخونه .اون زمان هم در وبلاگ اصلی بود که دیده میشد.پس دیگه نگران این مسله نباش که کسی بخواد زندگی نامه منو این تو بخونه.
راستش برای من مهم نبود کسی بخواد در مورد من چیزی بدونه یا نه.همیشه هم در حدی که خودم احساس میکردم تو این روزنوشت مینوشتم.خصوصا از اتفاقات روزانه.
تو این یک سال و اندی که روزنوشت رو آپدیت میکردم به عقیده خودم هیچ وقت زیاده روی نکردم.
خودم رو خوب میشناسم هیچوقت اهل بازکردن سفره دلم برای دیگرون نبودم ولی وقتی بزرگتر شدم به قدری بهم فشار وارد میشد که دوست داشتم با کسی دردودل کنم. اصولا وقتی حرف هات رو با کسی در میون میذاری احساس آرامش بهت دست میده.من هیچوقت دفتر خاطرات نداشتم ولی الان بهترین جا رو پیدا کردم که توش بنویسم.
کوچیک تر که بودم مادرم همیشه از خواهرم میخواست که خاطراتش رو بنویسه و یا اگر از مساله ناراحته اون رو در کاغذ بنویسه تا بعد از نوشتن کمی آروم بشه . خوب دقیقا من هم الان همین کار رو دارم انجام میدم.
ول کن بذار یک کم یک جا درد و دل کنم کسی که قرار نیست اینجا رو بخونه .یادم باشه لینک اینجا رو از وبلاگ اصلی حذف کنم .
خیلی از دستت ناراحتم الهام. دارم خودم کف میکنم !روزهایی که عصبی هستم و پای کامپیوتر میشینم بدون اینکه اصلا حواسم باشه چه تند تند و تایپ میکنم .
نمیدونم الهامی که سر به همه جای وبلاگ من میکشه اینجا رو بعد از این میبینه یا نه یا اصلا فکر میکنه که من تصمیم دارم برای خودم و دلم بنویسم؟
الهام امروز و کلا چند روزه از دستت خیلی ناراحتم .بد نمیگفتن اگر مدتی از نزدیک پیش هم باشیم بیشتر با اخلاق همدیگه آشنا میشیم
نمیدونم چرا از وقتی این کارها رو ازت میبینم علاقم همینطور نسبت بهت کم میشه. هر چقدر که من خودم رو بهت نزدیک میکنم تو بیشتر خودت رو از من دور میکنی.باور میکنی الان که دارم مینویسم بغض تو گلوم گیر کرده.
برای بار چندم من رو امروز دست انداختی .قبلا که بیرون میرفتیم و فقط خودم وخودت بودیم این مساله خیلی خودمونی بود و اصلا مهم نبود ولی الان میبینم به صورت یک عادت به من به خاطر هر کارم میخندی الکی مسخرم میکنی بیخودی دستم میندازی و هنوز من خوب ندیده از سر تا پام ایراد میگیری.
از روز اول با چه عشق و علاقه ای چشم انتظار این بودم تا تو بیای پیشم تا بیشتر در کنار هم باشیم . کمک من باشی و با هم اینجا رو اداره کنیم .پشت هم باشیم و هماهنگ بتونیم خودمون رو برای زندیگی آینده آماده کنیم .
دلم رو شکوندی امروز .اصولا دو نفر که همدیگر رو دوست دارند در مرحله اول پشت هم هستند و سعی میکنن خودشون الگو باشن تا دیگرون از اونها یاد بگیرند.وقتی با خوشحالی برات از کارم و از اعتماد کاری که فرید بهم کرده میگم و از اینکه کار من نظارتی میشه و سبکتر جلوی لیلی اعتراض میکنی و میگی پس این پولی هم که میگیری خیلی زیاده و برای چی و ....
آخه دختر عاقل تو طرفدار کی هستی ؟ به جای اینکه خوشحال باشی من در بهترین شرایط هم بیشتر از حدم کار میکنم چه عیبی داره کمتر کار کنم و بیشتر در بیارم یعنی حق تو رو دارم میگیرم ؟ یعنی اینقدر زور داره که کسی که به ادعای خودت دوستش داری کمتر کار کنه بیشتر پول بگیره و توانایی داشته باشه تا شغل دومی هم داشته باشه ؟
بی معرفت از وقتی که رفتم سر کار فقط یک بار تونستم برم بانک و یک بار از درد کمرم دکتر رفتم کی به خودم استراحت دادم کی خونه نشستم و کی به خاطر خودم بیرون رفتم و تفریح کردم.
از دستت ناراحتم .خوب میدونی که من نسبت به چه مسائلی حساسیت دارم دقیقا درام میبینم روی تمام مواردی که حساسم تو انگشت میذاری .پس اون قولهایی که به من دادی چی شد؟
الهام خیلی نامردی من تو گرما دارم بالا پایین میرم و کارها رو انجام میدم و تو یک ذره به فکر من نبودی و بالا تو اون هوای خوب گل میگفتین و گل میشنیدین.
میدونی اون لحظه چه احساسی داشتم ؟ دوست داشتم میمردم ولی نمیدیدم اینقدر نسبت به من بیخیالی.
به نظر جز مادر هیچ شخص دیگه ای تو زمین وجود نداره که دلش به حال عزیزش بسوزه .
دوست ندارم اونجا خودت رو خسته کنی و دوست هم ندارم بذارم زیر بار کارهای خسته کننده و سنگین بشی ولی همین مساله موجب شد تو اصلا هیچی برات مهم نباشه.الهام به نظرم تو اصلا احساس مسولیت نمیتونی داشته باشی.این جور مواقع تو کنار من باید باشی و جو رو آروم کنی به من روحیه بدی و کنار من باشی تا با کمک و حس مسولیتت بقیه هم به خودشون بیان.شاید هم اینقدر بیخیالی که برات مهم نیست در صورت بد بودن و مشکل دار بودن مطلب همه چیز گردن من می یوفته و گور بابام فقط من جوابگو باید باشم.
احساس میکنم شاید تو بیشتر دوست داری با من لج کنی .یک جورایی از قصد یا غیر قصد جبهه روبروی من قرار میگیری.
بهت گفته بودم الهام من از لیلی متنفرم. این موجود جز خراب کردن زندگی من هیچ قصد دیگه ای نداره.الهام ازش بدم میاد بهت گفتم یا من رو انتخاب کن یا اون رو ولی تو روز به روز داری به اون نزدیک تر میشی و بدون اون اصلا هیچ جا نمیری .کاش من یک غریبه بودم کاش دورادور تو رویاهای تو عاشقت بودم تا اینکه رفتارهای عذاب آورت رو از نزدیک احساس کنم.
تا به حال به کدون حرف من گوش کردی ؟غیر از این بود که به خاطرت روابطم رو با خیلی ها کم کردم ؟خیلی چیزهایی که خواستی رو انجام دادم.با هیج دختر وبلاگی سرو کار نداشتم ؟ بیخود از کسی عکس نگرفتم به خاطر روزنوشت رو از وبلاگم برداشتم . تیپی که تو دوست داشتی زدم توصیه که بهم میکردی رو تا جایی که میتونستم عمل میکردم ؟ اکثر دخترها رو در مسنجرم به نحوی غیرفعال کردم و هزار کار بچه بازی که چون تو خواستی بودیم انجام دادم؟ شاید کارهای بچه گانه باشه ولی فقتی دونفر همدیگر رو دوست دارن به خاطر هم هر کاری رو انجام میدن ولی الهام تو چیکار کردی ؟ غیر از اینکه همیشه بعد از کلی دعوا میگی قول میدم که به حرفت گوش بدم ولی بعد از چند روز و حتی چند ساعت انگار نه انگار تغییری کردی ؟
میدونی این لحظه خیلی ازت بدم میاد.نظورم وفت عصبانیته .وقتی آروم میشم دوباره احساس میکنم دوست دارم.اه اه به این زندگی حالم از این زندگی بهم میخوره.کاش هیچوقت نمیدیدمت یا اینکه روابط ما مثل دوسال پیش بود.
میدونی چیه .اصولا چندتا دوست چند نزدیک بهم هیچوقت نمیتونن با هم کار کنن. وقتی من در محیط کار ازت چیزی میخوام میخوای قهر کنی بخوای پق کنی حال آدم از هر چی کار بهم میخوره.
خدا کنه این نوشته ها رو نخونی .اینقدر عصبی هستم که نمیدونم چی دارم مینویسم ولی دوست دارم که بنویسم تا راحت و آروم بشم .
اصلا حالا که هیچ کس اینجا قرار نیست سرک بکشه هر چی از دهنم در بیاد میگم.حالم بده چرا اینقدر بد شدی الهام.
لیلی حالم ازت بهم میخوره اخه مگه من چه بدی بهت کردم که ایجوری مثل بختک تو زندگی من افتادی ؟
الهام وقتی کنار لیلی میشینی فثط حرص میخورم و داغون میشم.
فعلا بسه .آروم شدم .فقط خداکنه دهن لق نباشم و نگم اینجا چیزی مینویسم!
نوشته شده توسط dariush در ساعت July 11, 2005 07:57 PM